پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

پارسا و مهرسا

یک ماهگی مهرسا

مامانم تو فکرش هم نمیومد که یک ماهگی یک نوزاد انقدر زود بگذره ! مامانم  میگه به خاطر اینه که یک نوزاد دیگه رو هم که مثل من آروم و خوشخواب بوده  بزرگ کرده و الان اون نوزاد برادر بزرگ من هستش من وقتی دنیا اومدم این شکلی بودم وزنم ٣٥٤٠ گرم و قدم ٥١ سانتی متر  نمیدونم این واحدها رو از تو دل مامان بلد بودم یا بعدا یاد گرفتم! اما حالا شدم یک ماهه و این شکلی شدم وزنم هم ٥٢٠٠ گرم شده و قدم هم ٥٥ سانتی متر ! از این ماه هم باید مولتی ویتامین بخورم و چند تا چیز دیگه که دکتر مهربون لطف کرد و یک شربتی داد که همش توش هست و من روزی یکبار همه این تقویتیها رو میخورم منم باید مثل پارسا عادت کنم که بابام...
1 مرداد 1392

سایه

چند وقتیه که من نسبت به سایه ام خیلی ابراز علاقه میکنم و با دیدنش کلی بالا و پایین میپرم ببینم اونم میتونه کارهای من رو تکرار کنه یا نه با اومدن به قشم و بودن خورشید در وسط آسمان و بیرون رفتنهای بیشتر، من هم سایه ام رو بیشتر میبینم و بیشتر باهاش آشنا میشم و معنی این شعر کتابم را هم بیشتر میفهمم که میگه تو کوچه مون یک نفر دنبالمه همیشه        هر جا برم باهامه ازم جدا نمیشه* دستهاش مثل من تکون میخورند منو نگاه میکنه! پاشو میگذاره رو پام *:برگرفته از کتاب شعرهایی برای پسر بچه ها که من به این کتاب میگم باد بزرگه! ...
1 مرداد 1392

فرشته جرثقیلی...

مامان: پارسا شما فرشته ای؟ پارسا:بله مامان:از کجا اومدی؟ پارسا:هبا (هوا) مامان:با چی اومدی؟ پارسا:با جرثقیل مامان:   ...
1 مرداد 1392

زلزله

امروز 18 دی در قشم زلزله اومد اما زلزله اصلی من بودم صبح ساعت 9.5 که بیدار شدم بعد از طهر نخوابیدم با اینکه خیلی خوابم میومد اما مقاومت میکردم اینم از کارهای من که دست کمی از یک زلزله نداشتند ولی نتونستم بیشتر از این مقاومت کنم و در مدت کمتر 1 دقیقه که مامانم رفت برام پلو بیاره ساعت 5.5 خوابم رفت اینم آخر عاقبت یک زلزله و نیم ساعت همینطور خوابیدم البته مامانم بیدارم کرد و من تا مدتی خواب و بیدار بودم ...
1 مرداد 1392

تفریح سالم در قشم...

کنار ساحل رفتن یکی از تفریحات من و مامان هست که تقریبا هر روز انجام میدیم یک روز میرم تو دریا ،یکی روز هم تو ساحل خاک بازی میکنم و هر دوی این بازیها رو دوست دارم فراوان! اینم خاطرات یکی از همین روزهاست که گفتم پیش به سوی ساحل برای شروع کمی شن و ماسه بر میدارم و مهلت نمیدم لباسهام عوض بشه ممکنه وقت تموم بشه! با دقت هر چه تمام باید کار رو انجام بدم اینجا هم دارم مثلا کتلت درست میکنم ! هوا امروز خنک بود و باد میومد و نمیشد بری تو آب . در این روز یکی از دوستهای نی نی سایتیم را هم دیدم     ...
1 مرداد 1392

جشن تولد من

بعد از یک هفته تاخیر جشن تولد دو سالگیم بر پا شد و  همه بعد از پیدا کردن راه امدن به جشن تولد من کمی تولد بازی داشتیم از مهمانها پذیرایی شد   کیک  بریدم و خوردیم و من از مهمانها تشکر کردم و من حالا بطور رسمی یک پسر بچه ٢ ساله هستم   ...
1 مرداد 1392

قشم...

امسال هم به همراه بابایی آمدیم قشم باز هم من لحظه ای پرواز هواپیما را ندیدم و تا قبل از شروع پرواز من خوابم رفت! نمیدونم چه رازی بین خوا من و هواپیما هست؟ روزهای خوبی را در قشم سپری میکنم      ...
1 مرداد 1392

دایناسور...

اینجا یکی دیگه از کارهایی که  مامان  انجام میده خرید کردن هست و تا کارهامون رو میکنیم بریم بیرون من میگم حالا چی بخریم؟ اما دوست دارم چند مورد در خرید کردن رعایت شود: برای من لباس میخرند اندازه نگیرند ،تا مامان میخواهد برام لباس بخره میگم دارم و خوشم نمیاد برام اندازه بزنن! اسممارتیز هم جز خریدها باشه همون اسمارتیز و از همه مهمتر محل خرید هست که من فقط یکشون را دوست دارم که توش دایناسور داره با اینکه کمی ازش میترسم اما دوست دارم وقتی که  سر و دمش رو تکون میده  نگاهش کنم و بهش اسممارتیز بدم !   ...
1 مرداد 1392

کروکودیل

و این هم یک حیوان دیگه که اسمشو هم نشنیده بودم چه برسه به اینکه ببینمش فکر کنم حیوان آرومی باشه ،آخه همش تو آب بود و اصلا تکان نمیخورد حتی بیشترشون چشمهاشون رو هم باز نمیکردن و من تا چند روز همه فکرم پیش این کروکودیلهای مهربون بود ! حیوانات دیگه ای هم بودند که همشونو میشناختم مثل این بزها که عاشق چوب شور های من بودند البته این بزها خوراک کروکودیلها نبودند! ...
1 مرداد 1392

زندگی در سفر

باز هم  سفر و باز هم قشم اینبار رفتیم قشم که پیش بابایی زندگی کنیم سوار هواپیما شدم و برای اولین بار در هواپیما بیدار بودم  و خیلی پسر خوبی بودم و اصلا اذیت نکردم و کلی خوشحال بودم تا آخر پرواز هم باورم نمیشد که سوار هواپیما هستم و وقتی پیاده شدیم و هواپیما را دیدم باورم شد آخه موقع سوار شدن خواب بودم و ندیدم که سوار چی شدم بعد هم سوار کشتی شدیم و باز هم من در تعجب و بهت بودم و از دیدن خلیج فارس و کشتی های بزرگ خیلی خوشحال بودم و رسیدیم قشم و این طوری سفر چند هفته ای من و خانواده ام آغاز شد و من در کنار دریا لذت میبرم و هوای پاک تنفس میکنم این کلاهم را هم در روزهای اول گم کردم و مامان بسیار ناراحت شد ! ...
1 مرداد 1392